خانه » سایر مطالب » ۲۰ تا از زیباترین شعر درباره دوست باوفا خوب و صمیمی جدید

۲۰ تا از زیباترین شعر درباره دوست باوفا خوب و صمیمی جدید

شعر درباره دوست باوفا

~~~~~✦✦✦~~~~~

چه شد که ماه مراد از کرانه ای نرسید

شبی رسید و حریف شبانه ای نرسید

از آنکه نام خوشش نقش لوح گردون بود

به دست خاک نشینان، نشانه ای نرسید

چگونه ریخت شفق خون روشنایی را

که پای صبح به ھیچ آستانه ای نرسید

چنان ز پنجه ی بیداد، شور نغمه گریخت

که بانگ چنگ به داد ترانه ای نرسید

غبار غصه بر آیینه ھا فرود آمد

ولی نسیم نشاط از کرانه ای نرسید

به اشک پنجره ، دمسردی خزان خندید

لھیب آه گل از گرمخانه ای نرسید

مگر بھار جوان را سلامت از کف رفت

که پیر گشت و به وصل جوانه ای نرسید

زمین ، سخاوت خورشید را به سخره گرفت

که آب صافی نورش به دانه ای نرسید

چنان پرنده ی مھر از خدنگ کینه گریخت

که ھر چه رفت به ھیچ آشیانه ای نرسید

مرا به پاس وفا پایمال دشمن کرد

به دست دوست، به از این، بھانه ای نرسید

نادر نادرپور

شعر درباره دوست باوفا

شعر در مورد دوست باوفا

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

دیدی که چه کرد یار ما دیدی، منصوبه یار باوفا دیدی

زین نوع که مات کرد دل ھا را ،آن چشمه زندگی کجا دیدی

در صورت مات برد می بخشد ،مقلوب گری چو او که را دیدی

ای بسته بند عشق حقستت، کز عشق ھزار دلگشا دیدی

بستان باغی اگر گلی دادی،  برخور ز وفا اگر جفا دیدی

از بستانش سر خر است این تن ، زان بحر گھر تو کھربا دیدی

از فرعونی چو احولی دادت ، آن بود عصا و اژدھا دیدی

امروز چو موسیت مداوا کرد ، صد برگ فشان از آن عصا دیدی

صیاد جھان فشاند شه دانه، آن را تو ز سادگی عطا دیدی

چون مرغ سلیم سوی او رفتی، دام و دغل و فن و دغا دیدی

بازت بخرید لطف نجینا ، تا لطف و عنایت خدا دیدی

در طالع مه چو مشتری گشتی ، ز الله عطای اشتری دیدی

چندان کرث که در عدد ناید ، این بستگی و گشاد را دیدی

تا آخر کار آن ولی نعمت ، چشمت بگشاد توتیا دیدی

از چشمه سلسبیل می خوردی ، عشرت گه خاص اولیا دیدی

چون دعوت اشربوا پری دادت ، جولانگه عرصه ھوا دیدی

وآنگه ز ھوا به سوی ھو رفتی ، بر قاف پریدن ھما دیدی

پرواز ھمای کبریایی را ، از کیف و چگونگی جدا دیدی

باقیش مجیب ھر دعا گوید ، کز وی تو اجابت دعا دیدی

مولوی

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

الا یار یا الھی یار با وفایم

در آغوش فلک کرده روایم

چه از دیده پنھون رود یارم

با ھر دیده کرده روانم

چو باشی بی وفا بر جامیھا

چه ھا کند دل بر جان جانان

چو اندوه برکمین کندھستی

به راھه ما کند اندیش مستی

الا یار یا الھی یاره مستم

به زلف خویش من مست مستم

گرو کردم حاجتم با بنده سبزی

روا دارند ھمه به اھل ھستی

تا کی کند قنوت به راه بی راه

الا یار یا الاھی داند، آگاه

شفا خواھم از حضور شفیقت

عنایتت باشد رفیقم

به ظلمت در گذر کرده به زیرم

الا یار یا الھی داند چه دیدم

الا یار یا الھی

بر صحر گاھم کجایی؟

سپیده دم آیم به راھت؟

یا می آیی به مزارم

امین یاقوتیان

شعر درباره دوست باوفا

شعر درباره دوست باوفا

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

دل من رود به جایی که درآن صفا ببیند

و در آن صفای یاران دل باوفا ببیند

سفری کنم به آنجا ، که محبّت است شاھش

که اگر دلم غمین است بدان شفا ببیند

اگرش نوازد او را به محبّتی ، نگاھی

نرسد بر او دگر غم نه دگر جفا ببیند

می ِ مھرِ دوست نوشم که غم از دلم براند

درِ یار باوفا زن که سرت بھا ببیند

لب سرخ و ساق ساقی ، می ساغری نخواھم

تن ِ سیم و زلف سنبل نگھم کجا ببیند

اثرم کند شرابی که صفای یار دارد

که دلم شراب انگور روا چرا ببیند

اگر از دیار یاران خبری کسی رساند

بدھم براو دلم را که بسی دعا ببیند

اجلم رسد اگر من نرسم به جمع یاران

دل زار من غمین شد که فقط خدا ببیند

روح اله  فردی شکراب

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

دیشب حضور باور یک یار سبز بود

دیشب تمام لحظه ی گفتار سبز بود

آمدن برای دیدن قلبم که مال اوست

قلبم برای دیدن او ھر بار سبز بود

لبخند او نشست به این قلب خسته ام

لبخند من برای بوسه ی آن یار سبز بود

دیشب که دست به روی تنم کشید

تن در تمام لمس تنش صد بار سبز بود

دستم رسید به غنچه ی خیس باورش

دیدم میان معرکه تب دار سبز بود

بوسیدم از کرشمه ی آن یار باوفا

این بوسه ھا به گونه ی آن یار سبز بود

لب در میان لب ؛ھیجان ؛اوج عاشقی

سر روی شانه ھای من بیدار سبز بود

امشب ولی نه یار ھست نه خنده ھای او

در حسرتش چه کنم دل غمدار سبز بود

سعید امام یاری

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

بھار یاد تو در سینه ام صفا دارد

لھیب قلب بلم شوق ناخدا دارد

انار در بغل جاده ی وفا گل کرد

دوباره چشم فلق درد ابتلا دارد

قطار رفته به آن سرزمین احساسی

که از حضور تو میل بنفشه ھا دارد

زبانزد ھمه ی خلق گشته آثاری

چو ناز بوسه ی لبھای تو بھا دارد

امید شعر ھمان آیه ی وصال توست

جھان به برکت نامت، خدا خدا دارد

دلم چو ھمره آن یار باوفا گشته

اسیر عشق، “مؤيد”! کجا شفا دارد؟!

سمیه  مؤیدی

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

ای دوست بیا دلداده باشیم

برای یکدگر چون باده باشیم

حدیث عشق را باھم بگوئیم

برای وصلمان ھر دم بژوئیم

نیاید ساعتی یادم نباشی

امید این دل شادم نباشی

فراموشم نکن یاد تو ھستم

بدان تنھا دلم را بر تو بستم

سید رضا حسینی

شعر درباره دوست باوفا

شعر درباره دوست باوفا

~~~~~✦✦✦~~~~~

دل میزند ز شوق نوای وصـــــال دوست

به به عجب خدنگ نماید، کــــمال دوست

این نور عرش باشد و یا قــــرص آفتاب

یا آنکه بر فـروغ نشسته جــمال دوست

گویی که بازفصل بھاران رسیــــده است

کز ھرطرف چـو باد وزیده شمال دوست

بر عاشقان و خــســـته دلان از وفا بگو

تا با سرور و شـوق نماید سؤال دوست

ای پیر میکده! چـکـــــنم جام آتشین؟

زیرا که نوش کـــرده ام آب زلال دوست

با شوق وبانشاط وشعف «سائس» اینچنین

گوید خدای را کـه: مبادا زوال دوسـت

سید مصطفی سائس

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

تمام دلخوشی ام باوفایی یار است

وگرنه کیست مرا باز هم خریدار است

خوشم گاه به ما سر زند به هر قیمت

چه مخفیانه چه در بین جمع دلدار است

اگر چه هست از پی بی محبتی کارم

ولی نگاه پر از مهر او چه بسیار است

اگر هماره منم بی بهانه ترین بنده

ولی برای خدا او مرا خریدار است

کنایه نیست تعارف نمی کنم ارباب

مخر مرا که تو را این غلام سربار است

حدیث نفس کنم با دلم هزاران بار

که او کجا تو کجا گو مگر به اجبار است

تو را خریده ولی نه شاید راضی نیست

حتما بخوانید  زیباترین متن انگلیسی با ترجمه در مورد دوست (۳۰ متن)

که قیمت تو همیشه ز دور دیدار است

چه چاره سازم عزیزم کجا روم چه کنم

که کم محلی دلبر برایم آزار است

شعر درباره دوست باوفا

شعر در مورد دوست باوفا

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

به نام آنکه او را دوست دارم

شب روز او ھست در خیالم

خیالی که مرا بیچاره کرده

دشت مجنون آواره کرده

شدم شیداومجنونش به یک بار

چگونه گوییمش یار وفادار

چطور گویم او را دوست دارم

نمی خواھم رود او از کنارم

نمی دانم چطور گویم من او را

که ھر لحظه می خواھم اورا

دلم بسیار می خواھد بگوید

مانند گلی او را ببوییم

ولی ترسم از آن روز که گویم

دلش رنجد کجا او را بجوییم

ھمان بھتر نگویم راز خود را

برای لیلی شیرین سخن باز

نیایش می کنم ھر بار الھی

مرا بر او رسانی ای خدایا

مھوش ھمتی

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

چشم خود گفتم به بندم تا ببینم روی دوست

محتسب داند که من آشفته ام چون موی دوست

در جوانی رنج تن من برده ام اکنون دلا

باش تا من ھم ببوسم آن لب خوشبوی دوست

اندرین دشت معانی روح معنی نیست ، لیک

دیده ای باید که بیند آن خم دلجوی دوست

باغ سر سبز دلت را خرمی آخر سزد

برف و سرما رفته، بادا خرمی در کوی دوست

شرح حال دوستان را چون توانم باز گفت

اندرین دیدار اعدا ھم شتابان سوی دوست

خوشه چین با صد ھزاران گل بیامد با صفا

چون وفا می بایدش جلوه بیاور خوی دوست

فربود شکوھی

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

آنچه ندارد در این معرکه بھا گریه است

زانکه نکرد ز درد ما دوا گریه است

آتشی که افروختی در جان و تن افتاده ام

ھرگز نشود سرد و بماند بجا گریه است

دلخوش داشتم که بگذرم ز دریای اشک

آنچه نبرد مرا به ساحل بقا، گریه است

قطره قطره خاموش کرد روشنی شمع را

خود دیده ام کنون مرگ شمع با گریه است

من زچشم خود پرسیده ام این سئوال بارھا

آخر چرا دیدن روی یار باوفا گریه است؟

عابد مجوی و چون و چرا مکن زمن کنون

ھرگز نپرس رسم دیدن یار چرا گریه است؟

دستی به زانو بزن کمرھمت خود راست کن

آنچه بشکند پشت و کند بی دست و پا گریه است

مجید بھمنی

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

باوفا یارا جفا آموختی این جفا را از کجا آموختی

کو وفاھای لطیفت کز نخست در شکار جان ما آموختی

ھر کجا زشتی جفاکاری رسید خوبیش دادی وفا آموختی

ای دل از عالم چنین بیگانگی ھم ز یار آشنا آموختی

جانت گر خواھد صنم گویی بلی این بلی را زان بلا آموختی

عشق را گفتم فروخوردی مرا این مگر از اژدھا آموختی

آن عصای موسی اژدرھا بخورد تو مگر ھم زان عصا آموختی

ای دل ار از غمزه اش خسته شدی از لبش آخر دوا آموختی

شکر ھشتی و شکایت می کنی از یکی باری خطا آموختی

زان شکرخانه مگو الا که شکر آن چنان کز انبیا آموختی

این صفا را از گله تیره مکن کاین صفا از مصطفی آموختی

ھر چه خلق آموختت زان لب ببند جمله آن شو کز خدا آموختی

عاشقا از شمس تبریزی چو ابر سوختی لیکن ضیا آموختی

مولوی

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

بگو ای یار ، بگو

ای وفادار بگو

از سر بلند عشق

بر سر دار بگو

بگو ای یار ، بگو

ای وفادار بگو

از سر بلند عشق

بر سر دار بگو

بگو از خونه بگو

از گل پونه بگو

از شب شبزده ھا

که نمی مونه بگو

بگو از محبوبه ها

نسترن ھای بنفش

سفره ھای بی ریا

روی سبزه زار فرش

بگو ای یار بگو

که دلم تنگ شده

رو زمین جا ندارم

آسمون سنگ شده

بگو از شب کوچهھا

پرسه ھای بی ھدف

کوچه باغ انتظار

بوی بارون و علف

بگو از کلاغ پیر

که به خونه نرسید

از بھار قصه ھا

که سر شاخه تکید

بگو از خونه بگو

از گل پونه بگو

از شب شب زده ھا

که نمی مونه بگو

بگو از محبوبه ھا

نسترن ھای بنفش

سفره ھای بی ریا

ری سبزه زار فرش

بگو ای یار بگو

که دلم تنگ شده

رو زمین جا ندارم

آسمون سنگ شده

اردلان سرافراز

شعر درباره دوست باوفا

شعر درباره دوست باوفا

~~~~~✦✦✦~~~~~

دیدی که دنیا با ما وفادار نبود

در خانه ی دل جای غم یار نبود

ھر کس به خیالش به دوست راھی داشت

دوست بود ومارا دوستدار نبود

ما را نه دل مانده که به دنیا ببندیم

کانجا که دل بود و دلدار نبود

شیرین سخنان گرچه دل فریبند ولی

انرا که زبان نباشد ازار نبود

از شمع اموخته ایم سکوت افروختگی

با مدعیان ما را ھیچ سر وکار نبود

ما چاوشی غافله ی عشق حبیبیم

انروز که افتاب بر امد شب تار نبود

این غم گر چه غریبست در دیار ما

با غریبه کسی محرم اسرار نبود

اعظم زارع

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

یار من دست دعا کـــــرده بلند

دست او باشد به دور از ھـر گزند

مژدهء وصــل و نوازش داده است

مژده یی شیرین تر از شیرین وقند

او دعای نیک کرده بھر من

دست بدخــواھش جــــدا از بند بند

مرده باد آنکو کــه اغیار من است

آنکــه دارد بر سر مــــــن نیشخند

خاطر یار خــودم خـــــواھم کنون

تا بکـی با حرف مردم چون وچند

ایکه برمــن داده یی عشق و صفا

گوش کـن تا گویمت اینگـــونه پند

خیر خود خـــواه وسعادت بھر من

تا ابد باشــد به ما چــون پیشوند!

خاطرت افسرده منما شــــاد باش

سائست باشـدزتو، زین پس بخند

سید مصطفی سائس

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

دنیا ! نخواستیم یار بی وفا ، تنھایی بھتر

درد تنھایی نخواستیم شفا ، تنھایی بھتر

یک عمر در پی یار باوفا ، با وفا بودیم

اما ندیدیم به غیر از جفا ، تنھایی بھتر

نداشتیم جز عشق و وفاداری رنگ دیگری

اما شدیم باز مایه ی صفا ، تنھایی بھتر

از رفیقان نیمه راھی و دغل خسته ام

ھای دنیا ، قبول کن این استعفا ، تنھایی بھتر

ھر که با ما شد دل آزارمان شد

استعداد او زود شد شکوفا ، تنھایی بھتر

چو خرش از پل گذشت ، گذشت از ما و قرارش

کشید نقشه و رسمی در خفا ، تنھایی بھتر

مگر تنھایی چه بدی داشت کاش می دانستم این

دنیا نخواستیم یار بی وفا ، تنھایی بھتر

داوود شمس

شعر درباره دوست باوفا

شعر برای دوست باوفا

~~~~~✦✦✦~~~~~

ای یار خوب من! ای باوفا!

می خواهمت، می خواهمت

جز تو نخواهم از خدا

هرچند گویم بر زبان

عشقت نمیخواهم به جان

قلبم نهان دارد صدا

می خواهمت، می خواهمت

هستم پی آزار تو

اما منم من یار تو

جز تو نخواهم از خدا

می خواهمت، می خواهمت

ای یار خوب من! ای باوفا!

می خواهمت، می خواهمت

جز تو نخواهم از خدا

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گرو

روز شدشت گو بشو بی‌شب و روز تو بیا

مست رود نگار من در بر و در کنار من

هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا

مولوی

 

~~~~~✦✦✦~~~~~

بویی همی‌آید مرا مانا که باشد یار من

بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من

کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش

هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من

مولوی

شعر درباره دوست باوفا

شعر درباره دوست باوفا

 

گردآورنده: سایت نیک استار

به این مقاله امتیاز دهید

یک ستارهدو ستارهسه ستارهچهار ستارهپنج ستاره
(1 رای, میانگین امتیاز: 5٫00 از 5)
Loading...

دیدگاه ها

ایمیل شما نمایش داده نمی شود

نوشتن دیدگاه